مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

مامان بزرگ مانی جون

سلام... من مامانی لیلا هستم.. خوشحالم از اینکه پنجمین نوه م دیروز به دنیا اومد.......... دانیال که از بین مارفت.... جاش خیلی خالیه... سوفیا .. سارا... کیمیا .... و مانی جون انشالا همشون موفق باشن به هرچی میخوان برسن   ...
6 تير 1390

خاله جون مهتاب

سلام.................... امروز مانی ٢ روزه شد......... من و عمو حسین اومدیم خونه مانی جون ............. مانی کوچولو خیلی با مزه و نازه...... دوسش دارم.......... ایشالا ١٢٠ ساله بشه با مامان و باباش روزای خوبی داشته باشه...... بوووووووووووووووووووووووووووووس واسه مانی ...
6 تير 1390

مانی به دنیا اومد...

سلام دیروز ٥ تیر ساعت ٩:٣٠ مانی به دنیا اومد. من خاله مانی هستم الان که این رو می نویسم مامان مانی تازه از بیمارستان مرخص شده. حالش یک کم بده . مانی سالم و خوشگله . شبیه بابا ناصرشه.واسه هر دو تاشون آرزوی سلامتی می کنم.... ...
6 تير 1390

روزاي آخر .....

سلام ماني جون ...... پسر گلم روزاي پر از استرسي رو پشت سر گذاشتيم ، من و بابايي ............... چهارشنبه رفتيم پيش دكتر خانم عاليشاه عروس دوست مامان بزرگه و خيلي هم مهربون ...... صورتش به آدم آرامش مي ده ..... فدات شم اون تو مطبش سونو كرد و گفت وزنت 3500 و همه چيز طبيعي و خوبه اما از اونجايي كه من طاقتم كمه و استرس زيادي دارم مي خوام سزارين بشم و دكتر به من گفت مي تونم شنبه يعني 4 يا 5 به دنيا بيارمت ..... البته اگه بتونم يه دليل خوب پيدا كنم ...... تا مشكلي پيش نياد ..... اما رفتم سونو و يه نا اميدي بزرگ به من و بابايي داد اون با اين كه تو هفته 38 بودم واسم زد هفته 36 وزنتم خيلي پايين زد ... من و بابايي خيلي ناراحت شديم چون دوست دا...
3 تير 1390

هفته 38 ......

سلام ماني جون ...... الان تو هفته 38 هستم واسه ديدنت لحظه شماري مي كنم . خيلي استرس دارم ....... قراره تا آخر اين هفته يعني 2 تير برم اداره بدش ديگه برم مرخصي .... امروز توي كلاس نقاشي همه بچه ها و ماماناشون واسه سلامتيت دعا كردن ...... هفته ديگه قراره كه كلاس رو بسپارم به بچه ها ....... عزيزم خيلي استرس دارم و خيلي مي ترسم .... آخه مامانيت از آمپول و دكتر و بيمارستان خيلي مي ترسه .... بابايي گفته كه خودش آنژوكتم رو وصل مي كنه .... و منو مي بره بيمارستان و همش كنارمه البته فكر كنم بابايي اون روز شيفت باشه .... ولي دو تا از همكاراش تو همون اتاق عمل تو بخش بيهوشي كار مي كنن ...... واسم دعا كن عزيزم .... مي بوسمت .... خدا كنه ا...
31 خرداد 1390

روز بابايي مبارك .....

سلام ماني جون من ..... فردا روز پدر ..... ماني جون مي دونم تو هم دوست داري به بابايي تبريك بگي ..... اين كه كاري نداره من از طرف تو به بابايي تبريك مي گم .... امسال اولين سالي كه ناصر جوني حس پدر بودن رو هم مي چشه .... بابا ناصر ... باباناصر ..... روزت مبارك .... اين روز رو به تو ماني قشنگم هم تبريك مي گم ..... ناصر جون من مخصوص روز مرد و روز پدر رو بهت تبريك مي گم عزيزم ..... اميدوارم سال هاي سال سايه ات بالاي سر من و ماني جون باشه و هميشه سالم و تندرست باشي .... بازم روزت مبارك عزيزم ...... بابا ناصر و بابا بزرگ هاي مهربون روزتون مبارك ....... ...
25 خرداد 1390

كادو هاي جديد ماني جون ...

سلام ماني من .... اينم كادوهاي جديدت عزيزم ..... اين لباس خوشگل از طرف خانم زارع همكار ماماني ..... ( سوغاتي از مشهد ) اينم يه بلوز و شلوار خوشگل از طرف خانم حسيني همكار ماماني ( سوغاتي از شيراز ) اينم از طرف خاله مهري مهربون ........  اينم از طرف خاله منا ............. ( نمايشگاه كتاب تهران 90 ) اينم از طرف خانم بخشی عزیز و دوست داشتنی و مهربون ............. اينم از طرف مامان خانم میرشفیعی - همکار مامان ..... اينم از طرف دختر خاله سوفیا ی عزیز ............. ( تقویم ٩٠  ) الهي قربونش برم .....   ...
24 خرداد 1390

ادامه سيسموني ها .....جديد

سلام ماني من ......... ماماني و بابايي واست چيزاي خوشگل جديد خريدن ، نمي دوني من و بابايي كلي خودمون ذوق زده مي شيم از چيزاي كه واست مي خريم عزيزم ......  مباركه ............... اين رو تختي ماني عزيزم ...... اميدوارم خوشت بياد ........ اينم پتوي قشنگه ماني خوشگل من ...... اينم يه دست لباس خوشگل به سليقه بابايي .............. اينم تخته وايت برد ماني ........... اينم كتاب كه از شهر كتاب بابايي واست انتخاب كرده عزيزم ..... اينم آلبوم عكس هاي ماني كوچولو ...... تا عكس هاي قشنگتو بذارم توش ...... اينم ساعت و ظرف غذاي ماني من ...... مباركه ..... مباركه عزيزم ..... اينم کلاه های قشنگ ماني من ....
24 خرداد 1390