مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

آلبوم عكس هاي ماني 1

سلام به همه ..... ماني 5 تير ماه ساعت 9:30 به دنيا اومد وزنش خيلي كمه حدود 2800 خيلي ناراحتم داشت كاهش وزن پيدا مي كرد و مجبور شدم سزارين كنم .... خيلي سخت بود حالا هم خيلي درد دارم .... يه حس به خصوصي دارم ....خدا رو شاكرم كه يه پسر سالم و سلامت به من داد..... خدا رو شكر ..... و اين هم بابا ناصر و ماني جون من ...... بازم خدايا شكرت هم از طرف من و هم باباناصر ........ خدايا شكرت .... يه تشكر ويژه از مامان ليلا كه تا صبح با اون حال مريضش پيشم بود ....ممنون مامان جون.... و ممنون از همه خاله هاي مهربون ..... اميدوارم مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه ها و عموهاي ماني جون هم زودتر از شيراز بيان تا ماني خوشگل رو ببينن ا...
16 شهريور 1390

ماني عزيزم ....

ماني جونم سلام ... ماماني مي خواد واست بنويسه عزيزم ..... خيلي وقت ها ماني گلم گريه مي كنه و بي قراره اون لحظه نمي دونم بايد چكار كنم ...... دلم مي خواد  همش بخندي عزيزم وقتي گريه مي كني ديونه مي شم نمي دونم چه حسي داري من هم پوشكتو عوض مي كنم و هم بهت شير مي دم اما احساس مي كنم چون دل درد داري گريه مي كني .... آرزو مي كنم خوب خوب باشي و همش شاد ببينمت .... عزيزم بعضي اوقات انقدر احساساتي مي شم كه مي خوام با تمام وجودم بغلت كنم و از خودم جدات نكنم .... خدا رو به خاطر حضورت تو زندگي من و بابايي شكر مي كنم .... اميدوارم كه من و بابايي بتونيم پدر و مادر خوبي واست باشيم ..... عاشقتم عزيزم ..... مي بوسمت .... قربونت برم ..... ...
16 شهريور 1390

ماني دوماهه شد ....

ماني من سلام .... ماني جون شنبه 5/6/90 دوماهه شد .... صبح برديمش بهداشت تا واكسن بزنه و قد و وزن بشه .... خيلي واكسنش درد داشت بابا ناصر ماني جون رو برد تا واكسن بزنه وقتي صداي گريه ماني اومد دلم پردرد شد و اشكم در اومد الهي بميرم واسش بعدازظهر تب كرد و شب افطاري خونه خاله مهري دعوت بوديم .... خيلي خوش گذشت ماني جونم خيلي آروم بود .... ماني در دو ماهگي .... قد ماني ................. 56 cm وزن ماني ............ 5200 kg دور سر ماني .......... 39 cm الهي قربونش برم ..... دوست دارم عزيزم ..... ماني در دو ماهگي روي تخت خوابش ....   ...
7 شهريور 1390

تولد بابا بزرگ ....

سلام ماني جونم .... امروز 7/6/90 تولد بابابزرگ بود و ما ديشب رفتيم خونه بابابزرگ تا بهش تبريك بگيم و كادوهاش رو بديم خيلي خيلي خوش گذشت ...... ماني جون تو بغل بابابزرگ .... فداشون بشم ... ...
7 شهريور 1390

مانی در گرمرود ....

سلام ....... مانی جون رفت خونه بابای عموحسین ( شوهر خاله مهتاب ) خیلی خوش گذشت ...... این سری از عکس های به یاد موندنی ..... مانی تو بغل بابایی به همراه عمو حسین .... مانی جون کنار خواهر زاده های عمو حسین ..... ...
31 مرداد 1390

ماني 45 روزه شد .....

ماني جونم سلام .... امروز ماني 45 روزه شد ..... امروز رفتيم شبكه بهداشت و ماني رو قد و وزن كرديم خيلي خيلي خوشحاليم چون ماني جون رشدش خوب بود ...... قد ماني جونم ....................... 56 cm وزن ماني جونم .................... 4500 g دور سر ماني جونم ............... 37 cm و بعد هم رفتيم اداره ماماني ....... همكاراي مامان ماني رو ديدن و كلي ذوق كردن و همه گفتن چه پسري .... گل پسري .... قند عسلي .............. ( با كمي اغراق ازطرف مادر ) ..... الهي مامان قربونش بره .... همه بغلش كردن و نازش كردن .......... و بابا ناصر هم كه ما رو برده بود از اونجايي كه سختشه پاشو تو اداره مامان بذاره يه ساعت دم در ادار...
19 مرداد 1390