مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

ماني جونم پنج ماهه شد ....

سلام ... ماني جونم پنج ماه از زندگي قشنگشو پشت سر گذاشت ...... خدا رو شكر مي كنيم من و بابايي به خاطر اين نعمت بزرگ ..... خدايا شكرت ...... خدايا شكرت ..... عزيزم ماماني پنج ماهه حس مادري رو تجربه مي كنه و بابايي هم حس پدري رو ........ دوست داريم ...... با تمام وجود مي بوسمت عزيزم .... خداوند سايه بابايي رو هميشه روي سر ما نگه داره ...... اينم عكس هاي ماني جونم در ماه پنجم روي تختش ...... تا كي اندازه تختش مي شه خدا جون ...... الهي قربونت برم .... ...
5 آذر 1390

آلبوم جدید عکس مانی در 5 ماهگی ...

سلام ..... این سری عکس های جدید مانی جون من در ماه پنجم زندگی قشنگشه ....... دوست دارم عزیزم ...... مانی خونه خاله مهتاب .. مانی جون وقتی برای شکار شیر به جنگل شهید زارع رفته بود .... مانی و بابایی در حال زورازمایی ..... مانی وقتی تو خواب نازه .... عزیزم ..... مانی جونم خیلی جدی (مگه چیه...ها) مانی وقتی شیر پنیره می کنه (وای چرا اینجوری شدم) مانی جون بعد از بلند کردن وزنه ١٢٠ کیلویی(دیگه نبود؟) مانی این عکس توی چهار ماه و 28 روزگی گرفت (خب حالا در مورد چی بحث و گفتگو کنیم؟) قربون خندیدنش بشم (هه هه شما چقدر باحالین...) الان نزدیک به دو ماهه که مانی جونم اب دهنش ز...
4 آذر 1390

از طرف سوفيا .....

سلام ماني عشق سلام سلام به معناي دوستي پسرخاله عزيزالان ساعت2:14است كه توبيدار شدي بابات نون خريد و مامانت داره غذا مي پزه ( ماكاراني و چيپس .... ) الان بايد بريم غذا بخوريم .... ماماني من رفته شهميرزاد و من دو سه روزه خونه خاله ها مهمونم .... امشب هم مي رم خونه خاله مهتاب ..... ............... اینم عکس سوفیا و مانی جون ..... مطلب بالا رو هم سوفیا جونم واسه مانی نوشته ...... هر دو تاتون رو دوست دارم ..... ...
4 آذر 1390

دلم گرفته ....

ماني جونم سلام .... الان كه دارم مي نويسم تو خوابي عزيزم .... نمي دونم چي بنويسم .... اما دل ماماني بدجوري گرفته .... اين روزا حال خوشي ندارم ..... نمي خوام ازشون حرف بزنم و بگم چي دلمو شكسته ..... بزرگ مي شي و خودت دركم مي كني عزيزم .... كاش مي شد يه جورايي از اين وضعيت بيرون بيام .... خيلي خيلي دلم گرفته .....  كاش كسي بود تا منو درك كنه ..... خيلي حس تنهايي مي كنم ..... وقتي بابايي هم مشغوله ..... نمي دونم چكار كنم ..... وقتي تو تو بغلمي انگار تمام دنيا مال منه ..... عاشقتم .... حس همسري و حس مادري و تمام حس هاي دنيا مثل حس دختري ، خواهري يا حتي خاله يا عمه بودن هم قشنگه .... اما گاهي ......... ...
19 آبان 1390

فوت دايي حيدر .....

سلام ..... ماني جون روز عيد قربان دايي مامان بزرگت فوت كرد ...... اين سري كه رفته بوديم مامان بزرگ اينا رو ببينيم پيش دايي حيدر هم رفتيم ..... دايي حيدر 114 سال داشت .... خيلي مهربون بود .... خدا رحمتش كنه امروز دفنش كردن ...... خيلي خيلي دوست داشتني بود من خيلي ناراحت شدم ..... كاش مي شد ...... اينم عكس ماني با دايي حيدر قلي ..... خدا رحمتش كنه ...... روحش شاد ..... ...
18 آبان 1390

براي دايي مهدي .....

سلام ..... سلام دايي مهدي ..... من از طرف ماني واست مي نويسم .... دايي جون منم دوست دارم ببينمت الان از يكسال بيشتر كه رفتي از شهريور پارسال تا حالا اونم عروسي خاله مهتاب ..... دلم مي خواد دايي جونم رو زودتر ببينم .... و آرزو مي كنم هر جا كه هستي سالم و سلامت باشي وقتي من و كيميا شيطوني مي كنيم همه مي گن مثل دايي مهدي شيطونه و آروم نمي تونه بشينه .... خوب ديگه بچه حلال زاده به دايي ش مي ره ...... دايي جون دوست دارم وقتي واسم مي نويسي خوشحال مي شم ..... دوست دارم هزار تا ...... داداشي هر جا هستي مراقب خودت باش و دلم مي خواد مثل هميشه لبت خندون و دلت شاد باشه ..... و تو كارت موفق و پيروز باشي ..... راستي من و ماني منتظر ي...
11 آبان 1390

تولد خاله منا .....

سلام ..... تولد تولد تولد خاله منا مبارك ....... 5 آبان روز تولد خاله منا هم روز با چهار ماهگي ماني عزيزم مبارك ..... اميدوارم هر دوتاشون 120 ساله شن ..... از صميم قلب آرزو مي كنم هميشه شاد و سلامت و تندرست باشن ...... عاشق هر دوتونم ...... منا تولدت مبارك ..... ماني چهار ماهگيت مبارك ......... ...
7 آبان 1390

ماني چهار ماهه شد ....

سلام .... ماني عزيزم چهار ماه از زندگي قشنگشو پشت سر گذاشت ..... اميدوارم عسلم 120 ساله شه و سايه بابا ناصر هم بالاي سر من و ماني عزيزم باشه ...... عزيزم ديروز واكسن چهار ماهگيتو زدي خيلي خيلي درد داشتي و همش گريه مي كردي ..... قربونت برم .... من و بابايي دوست داريم و از اين همه اذيت شدنت و اشك هات دلمون مي گيره فدات شم ..... اميدوارم هميشه شاد  و سلامت باشي ..... ماني در چهار ماهگي ..... ...
6 آبان 1390

ماني و سفر به شيراز ....

سلام ..... ماني جون به همراه مامان و بابا براي ديدن خانواده بابا جون رفت شيراز ...... جاي همه خالي بود يه شب رفتيم قم خوابيديم و فرداش به طرف شيراز حركت كرديم ..... اونجا تقريباً بعضي از فاميل ها رو ديديم پدرجون كه براي اولين بار ماني رو مي ديدد همينطور عمو علي و عمه ليلا ، عمو مصطفي هم به همراه زن عمو براي ديدن ماني اومده بودن .... و كلي كادو قشنگ واسه ماني آوردن .... ديدن ماماني بابا رفتيم و همينطور خاله ها و دايي هاي بابا ناصر ..... همه از ديدن عسلم خوشحال شدن .... خونه دو تا از همكاراي بابايي هم رفتيم ...... حافظيه .... شاهچراغ ... جاي همه خالي بود خوش گذشت تو راه برگشتن هم رفتيم يه شب اصفهان خوابيديم .... مسجد امام ... عالي ق...
30 مهر 1390