مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

مانی و روز پدر و سفر به شیراز ....

سلام به همه ...... مانی جونم این ماه روز پدر رو و پیشاپیش تولدش رو جشن گرفت و یه سفر هم به مرودشت و شیراز داشت برای دیدن خانواده بابایی .... جای همه خالی ...... دست بابابزرگ و مامان بزرگ و عموها و عمه های درد نکنه چه تولدی برای مانی جونم گرفتن مرسی برای همه چیز ...... البته تو این سفر مانی جونم تب شدید داشت و تا سه روز تبش پایین نمی اومد مامانی هم چشماش درد می کرد و مدیر اداره هم عوض شده بود و مامان باید دائم می رفت کافی نت و مانی جون رو تنها می ذاشت و قضایای دیگه اما دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ ما رو خیلی خوشحال کرد ...... اینم عکس های این ماه مانی جونم ........   اینم مانی جونم عزیز دل مامان ..... مانی ...
21 خرداد 1392

مانی و ماهی که گذشت ....

سلام به همه ...... توی این ماه کلی روزهای خوب بود که با مانی جونم گذروندیم .........................   مانی جون جا قطع بود تو سبد اونم رو مبل آخه این چکاریه مامان جون ..... قبل از جیغ و داد اول مامانی عکس می گیره .... مانی با نی که توپ رو هل نمی دن مامان جون ....... نابغه مامان ..... مانی در حال نقاشی کردن روز مادر ..... اینم آثار کل خانواده برای روز مادر ....... تقدیم به همه مامان ها .... اینم مادرجون عزیزم در حال نقاشی کردن بزرگترین عضو جشن روز مادر و سالگرد ازدواج من و بابایی .... اینم محمد پویای عزیزم ........ مانی جون سوار بر قطار شادی هو هو هو هو ............ مانی جونم تو استخر توپ...
6 خرداد 1392

روز مادر و روز معلم

سلام مانی جونم 11 اردیبهشت روز مادر بود و تو بابایی حسابی منو شرمنده کردید ...... البته 12 اردیبهشت هم روز معلم بود و حسابی بازم منو شرمنده کردید ........ و از همه مهمتر 12 اردیبهشت سالگرد ازدواج من و بابایی بود که بازم خیلی شرمندم کردید ....... ناصر عزیزم و مانی عزیزم قربونتون برم من تو زندگیم هیچ چیزی رو به اندازه خوشبختی و شادی و سلامتی شما نمی خوام ...... همینقدر که هر روز روی گل هر دوی شما رو می بینم و کنارهم هستیم و خوش هستیم برام یه دنیا ارزش داره و شادم می کنه ...... ناصرم عزیزم به خاطر همه چیز ممنون ........ از خواهرهای خوبم مریم ، مهری ، مهتاب و منا هم به خاطر کادوهای قشنگشون ممنونم از مامان و م...
14 ارديبهشت 1392

مانی و نوروز 92 .....

سلام به همه دوستان ....... مانی جونم خوبی مامانم ..... این روزا سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم بیام و واست مطلب بزرام اما سعی می کنم از این به بعد هر شنبه لااقل مطلب وارد کنم .... منو ببخش عزیزم ...... دیروز بدترین روز مامانی بود حالم خیلی بد بود ..... خیلی اذیت شدم بابایی شیفت بود و منم تنها تو هم که خیلی اذیت شدی همش دوست داشتی بازی کنی و من نمی تونستم باهات بازی کنم منو ببخش مامانی تو هفته های گذشته روزهای سختی رو پشت سر گذاشت اصلاً دوست ندارم بهشون فکر کنم فقط دوست دارم به تو آینده تو فکر کنم .... دوست دارم که خوشبخت باشیم در کنار هم و با تمام مشکلاتی که برامون می سازن فقط شاد باشیم و بی خیال .....امیدوارم یه روز بتونم همه چیز رو بگ...
7 ارديبهشت 1392

مانی و عید ....

سلام به همه ..... عیدتون پیشاپیش مبارک ...... حتماً می دونید که چرا دیر به دیر واسه مانی جونم مطلب می زارم چون سرم خیلی شلوغه ..... ببخشید مانی جونم ...... انشاء ا... سال جدید حتماً تو هفته حداقل یه پست رو برات می زام ..... تو ماهی که گذشت کلی خبرای خوب بود البته یه ناراحتی های شخصی هم واسه مامانی بود که اون دیگه شده عادت واسم ....... قربونت برم تو این ماه تولد کیمیا رو داشتیم و خاله مهری رو همینطور چهل روزگی پویا جون البته مادرجون ( مامان من ) حالش خوب نبود و رفت دکتر و عمل کرد مامان عزیزم تو این ماه خیلی درد رو تحمل کرد ..... اولش سنگ کلیه بعد هم عمل ..... خدیا به همه پدرا و مادرا سلامتی بده ...... مامان جونم عاشقانه دست تو و بابای...
28 اسفند 1391

مانی و مهد .....

سلام مانی جونم یکسال که تو به مهد کوک می ری ............ انگار همین دیروز بود هنوز یادمه چه استرسی واسه گذاشتنت تو مهد کودک داشتم .... یادم نمی ره وقتی تو رو روز اول واسه 2 ساعت گذاشتم مهد و برگشتم خونه مثل ابر بهار گریه کردم اینقدر بغض گلومو فشار می داد که نمی تونستم آروم بشم .... خیلی روز سختی بود الان که یکسال از اون روز می گذره خوشحالم که تو مهد خوب با مربیت اخت شدی تازه گاهی اوقات که می یام دنبالت از بغل مریم جون نمی یایی بغل من ..... خوب دیگه از دوست داشتن زیادی دیگه ..... بعضی موقع ها همکارا می گن حسودیت نمی شه مریم جون رو اینقدر دوست داره از جون دل جواب می دم نه خوشحالم که بچم بغل مریم جون احساس امنیت می کن...
28 اسفند 1391

مانی در ماهی که گذشت ......

با سلام به همه می دونم چند وقته نمی تونم واسه مانی جونم مطلب بزارم ..... راستش هم سرم شلوغ بود و هم دلم خیلی گرفته بود و فرصت هم کم داشتم ..... ببخش مانی جونم و همه دوستان مانی که دیر بروز میکنم ........   مانی تو ماهی که گذشت ...... قبلش یه خبر عمو علی یه یه هفته ای مهمونمون بود خیلی خیلی خوشحال شدیم و خوش گذشت ..... هر جا هستند شاد باشن تا ما هم شاد باشیم الهی ...... مانی جونم با عروسک دوست داشتنیش تو استخر توپ .... مانی درحال خوردن لینا توپی ..... م انی جونم این روروک بابایی با یه احساسی برات درست کرد که نمی دونی عزیزم .... مرسی بابایی .... مانی تو...
5 اسفند 1391

تولد هانی .........و سوفیا

سلام مانی جونم تو هفته گذشته مامانی خیلی دلشوره داشت آخه پسر خاله مهری داشت به دنیا می اومد و مامانی کلی استرس داشت ..... خدا رو شکر روز چهارشنبه 4 بهمن ماه هانی عزیز پسرخاله خوشگلت پا به این دنیا گذاشت ..... امیدوارم هانی جونم زود زود بزرگ شه تا عکس های هانی و مانی رو در کنار هم بزارم تو نی نی وبلاگت عزیزم ..... یه خبر دیگه اینکه دیروز جمعه تولد سوفیا بود کلی خوش گذشت جای همه خالی ..... سوفیا جون تولدت مبارک ...... عزیزم امیدوارم 120 ساله شی ...... قربونت برم ...... شاد و تندرست باشی عزیزم ...... سوفیا جون تولدت مبارک ..... کیک تولد سوفیا جون ..... مانی جونم  تولد سوفیا ..... سارا جون .......  ...
7 بهمن 1391