مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

برف و شهمیرزاد ...

سلام به همه ..... تو تعطیلات گذشته پنج شنبه 40 مادرجونم بود خیلی خیلی زود گذشت .... هنوز باورش برای هممون سخته اما دنیا همینه .... باید تحمل کرد به مامان عزیزم و خاله ها و دایی هام صمیمانه تسلیت می گم و امیدوارم سایه خودشون روی سر ما باشه ...... خدایا به مامانم هم صبر بده .... این روزا مامانم خیلی اذیت شد ..... از اونجایی که تعطیلات بود همه دختردایی ها و پسردایی ها و پسرخاله و دختر خاله ها هم جمع شدن و خیلی از اقوامی که دیر به دیر همدیگرو می دیدیم ...... از ته دل دعا می کنم همیشه تو شادی ها کنار هم باشیم .... شهمیرزاد برف قشنگی اومد و همه جا رو سفید پوش کرد امیدوارم تمام غم ها رو هم با خودش اب کنه و ببره ...... تو این برف ما...
14 دی 1392

زمستون و دریا ....

سلام امروز با مانی جونم و بابایی رفتیم دریا...... جای همه خالی ...... اما هوا یه خورده سرد بود و سوز داشت ..... اما خوش گذشت .... البته باید بگم یهوی شد ..... مانی جون صبح اول صبح چون مهد تشریف نبردن کله سحر بلند شدن به بازی امروز چند تا کامیون اورد و صدف های که بابا ناصر قبلاً واسش جمع کرده بود رو آورد و شروع کرد و ماجرا از این جا آغاز شد بابایی که از شیفت اومد بازی مانی رو دید هوس دریا و ....... دیگه بقیه اش به روایت تصویر ببینید ..... بازم می گم جای همتون خالی خوش گذشت ........   و این شروع بازی مانی با صدف ها و شروع یه روز خوب .... مانی جونم کنار دریا ...... این هم ژست بابا ناصر و مانی ...........
5 دی 1392

مانی جون و شب یلدا .....

سلام مانی جونم ...... سلام به همه امسال شب یلدا رو با مانی جونم گذروندیم امیدوارم پسرم 120 شب یلدا دیگه رو هم تجربه کنه ..... امسال شب یلدا یه خورده دلگیر بود چون مادرجونم تنها بزرگ خانواده از پیشمون رفت و یلدا بدون مادر بزرگ و پدر بزرگ تجربه ی سختیه ...... مامان جونم خیلی دلش گرفته بود .... دنبا همینه دیگه مادرم ..... جاشوت بهشت باشه الهی ....... شب خوبی بود مامان بزرگ و مامان بزرگه مهربون مانی جونم هم کنارش بودن ... امیدوارم سایه مامان بابای خودم و مامان بابای بابا ناصر سالیان سال روی سرومون باشه .... حالا عکس های مانی جونم رو براتون می ذارم تا ببینید ......   این سفره شب یلدا ....... | اینم کرسی شب یلدا ........
2 دی 1392

مانی خوشگلم ....

سلام مانی جونم عزیزم نمی دونم چرا هر وقت بابایی شیفته تو هم زودی می گیری می خوابی عزیزم ...... مامانی حوصله اش  سر می ره عزیزم ........ زود باش پاشو .... دوست دارم مامانی ... عزیزم .....  می بوسمت ... ...
23 آذر 1392

فوت مادرجونم .....

سلام به همه ........ هفته گذشته مادرجونم به آسمون آبی پرواز کرد ....... به مامانم تسلیت می گم .... مامان جونم می دونم خیلی  خیلی سخته .... امیدوارم جاش بهشت باشه ...... وقتی فکر می کنم  خیلی خیلی بهم سخت می گذره ......   ...
17 آذر 1392

دلم برات تنگ شده ....

سلام پسرم ...... خوبی مانی جونم ....... امروز مامانی دلش خیلی برات تنگ شده ....... قربونت برم ....... یه بار زنگ زندم مهد کودک اما کسی جواب نداد ...... بعدشم سرم شلوغ شد نتونستم زنگ بزنم یه نیم مین دیگه می یام دنبالت عشقم ..... مامانی امروز خیلی دلش گرفته ....... خیلی سخته محیط کار هم سخت ترش می کنه ..... مانی جونم امروز صبح خیلی ناز شده بودی تو خواب قل خورده بودی اومده بودی رو تخت مامانی کنار من خوابیده بودی برگشتم صورت ماهت رو دیدم ذوق کردم ..... ازت با گوشیم عکس گرفتم ...... اما چون هوا امروزم ابری بود تاریک شد و زیاد خوب نشد ..... اما یادگاری خوبیه ..... که امروز رو یادم بمونه .... عشقم دوست دارم ....... ...
27 آبان 1392