مانيماني، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
ترمه و ترانهترمه و ترانه، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

من و بابا و ماني

تولد زنبوری

یک روز با نیایش ...

سلام به همه یک روز خوب با بچه های مهد کودک نیایش مهد مانی و ترمه و ترانه .... ورزش . شادی و بازی بابا ناصر مهربون همراه با باباهای دیگه شروع کردن به ورزش کردن و شادی و نشاط مسابقه های باحال ... من و ترمه و ترانه هم تشویق می کردیم دست مربی های مهربون مهد درد نکنه خیلی خیلی خوش گذشت .... ...
26 ارديبهشت 1395

یک روز تو اداره با بچه ها ....

سلام به همه اداره خوب داشتن نعمتش به اینه که از رئیس تا بقیه همه مهربون هستن و آدم احساس آرامش می کنه بچه ها رو با خودش ببره اونجا .... مانی و دکور جشنواره تیرنگ .... افتتاح نمایشگاه پوستر .... دوتا کار مامانی هم پشت سرمه .... دوستتون دارم با یه خاطره وحشتناک که خدا رو شکر به خیر گذشت اون روز .... ...
23 ارديبهشت 1395

روز پدر و سفر به سمنان و شهمیرزاد ...

سلام به همه دوستان تو این تعطیلات رفتیم سمنان شهمیرزاد و کلی خوش گذشت .... روز پدر رو هم اونجا با فامیلای خوبم جشن گرفتیم .... البته کادوی بابایی رو تو خونه بهش دادیم و حرکت کردیم ....   مانی و بابایی سرچشمه شهمیرزاد...   عشق مامان .... الویه مخصوص روز پدر ....   اینم کیک خوشمزه برای شیرین کامی مردای مهربون ...   عزیزای من آماده برای شروع یک جشن باحال ....   همه مردای ما ....   دایی بهروز و جورابش کادوهای بابایی از طرف خودم ترمه و ترانه و مانی جونم .... ترمه من خواب بود .... مانی جیگر ما...
5 ارديبهشت 1395

ترمه و ترانه و مانی با دوستاشون تو مهد

سلام سلام مانی قشنگم با خواهرای خوشگلش امروز تو حیاط مهد کلی بازی کردن .... مریم جون مهربون خیلی ازت ممنونم هم واسه مانی من خیلی تو زحمت افتادی هم بابت نگهداری ترمه و ترانه ازت یه دنیا ممنونم گلم . دوست دارم و آرزوی خوشبختی برات دارم و از خدا برات بهترین ها رو می خوام مریم جون مهربون مانی و بهترین دوستش امیر رضا و ترمه و ترانه جونم چند تا از بچه های مهد مانی ترمه و ترانه با پویای عزیز خاله خدا رو شکر می کنم به خاطر داشتن شما و امیدوارم خدا همیشه پشت و پناهتون باشه   ...
25 فروردين 1395

عید نوروز سفر به شیراز ...

سلام به همه دوستان .... امسال عید با ترمه و ترانه رفتیم ابیانه یزد - مرودشت - شیراز و .... جای همه دوستان خالی .... به همراه مامان بزرگ و بابابزرگ خاله مریم و سوفی و کیمی .... خیلی خوش گذشت ....  نفس مادر ... ابیانه یزد ... خیلی سرد بود برف می زد ولی موقع رسیدن به ابیانه هوا آفتابی شد ... مامانی من ... و خانواده ما ... در ابیانه ... بابایی مهربون با فرشته های مامان خونه مامان بزرگ تخت جمشید ... جای همه خالی تخت جمشید ... گریم کودک .... مانی و کیمی تخت جمشید عشق مامان ... بابایی و عمو بهنام ... دوست دارم مامان...
20 فروردين 1395