مانی و مهد .....
سلام مانی جونم یکسال که تو به مهد کوک می ری ............ انگار همین دیروز بود هنوز یادمه چه استرسی واسه گذاشتنت تو مهد کودک داشتم .... یادم نمی ره وقتی تو رو روز اول واسه 2 ساعت گذاشتم مهد و برگشتم خونه مثل ابر بهار گریه کردم اینقدر بغض گلومو فشار می داد که نمی تونستم آروم بشم .... خیلی روز سختی بود الان که یکسال از اون روز می گذره خوشحالم که تو مهد خوب با مربیت اخت شدی تازه گاهی اوقات که می یام دنبالت از بغل مریم جون نمی یایی بغل من ..... خوب دیگه از دوست داشتن زیادی دیگه ..... بعضی موقع ها همکارا می گن حسودیت نمی شه مریم جون رو اینقدر دوست داره از جون دل جواب می دم نه خوشحالم که بچم بغل مریم جون احساس امنیت می کن...
نویسنده :
مامان ملیحه و بابا ناصر
8:45












